۱۳ میزان ۱۴۰۵ نویسنده: ژابیز

روز معلم و‌ درس انسانیت؛ چکیده‌ای از یک روایت تلخ

روز معلم و‌ درس انسانیت؛ چکیده‌ای از یک روایت تلخPhoto: File

5 دقیقه خواندن

همانگونه که امروز روز جهانی معلم است و بسیاری ها فقط تبریکی نوشتند، اما برای من این روز یادآور پرسشی است که ویکتور فرانکل روان‌پزشک و عصب‌شناس یهودی اتریشی از بازماندگان اردوگاه‌های آدم‌سوزی نازی‌ها در آشویتس و دیگر اردوگاه‌های انسان کش نازی‌ها که شاهد فروپاشی انسانیت در جایی بود که حتی علم، تخصص، مقام و منصب نیز می‌توانست در خدمت نظام سرکوبگر، خون‌آشام، ظالم و ستمگر قرار گیرد. تجربه او که به یک حقیقت تلخ تاریخی بدل شده است و او در (کتاب انسان در جستجوی معنا) خودش می نویسد که عنوان و تخصص و منصب و مسلک بدون وجدان بیدار و اصل جوهره‌ای اخلاقی هیچ تضمینی برای انسان بودن یک فرد نیست‌ و نمیتواند باشد.


   من این حقیقت را سال‌ها پیش در زندان‌های طالبان از نزدیک دیدم درست آنچه را که فرانکل در آشویتس به چشم سر خودش دیده بود، من هم دیدم که:

 ۱- داکترانی بودند زخمیان و بیماران مخالفان طالبان را درمان نمی‌کردند، حتی یک تابلیت ضد درد هم نمیدادند و در مواردی با زهرداروهای به سراغ آنان می‌رفتند. 

 ۲- معلمانی را میشناسم و دیدم که به جای آموزش و پرورش و تعلیم جوانان بیشتر در شناسایی، ثبت و گزارشات دراز و بردار کسانی نقش داشتند و کارستانی می‌کردند که فقط برای آزادی، هویت، تاریخ و حقوق انسان‌ها یا سخن گفته بودند یا آستین مبارزه و ایستادگی بر زده بودند و یا هم کمر عصیانگری بسته بودند. 

  ۳- همینطور انجنیرانی را میشناسم که طرح های تاریک ترین و مخوف ترین زندان ها را ریخته اند و دانش و ذکاوت خود را در طراحی زندان و ابزارهای برای سرکوب و در بند کشیدند انسان های قامت بلند به کار می‌گرفته اند. 

  ۴- قاضیانی و مستنطقانی را دیدم که انسان‌ها را به خاطر زبان، سخن و عکس و تاریخ و مبارزات و هویت و عقیده شان با قوانین صحراگردانه شکنجه می‌کردند، (بیضه های زندانیان مرد را با پلاس و انبر فشار میدادند و حتی زنان زندانی هم اقرار کردند در زندان ها با آنان چه گذشت)، شوک برقی میدادند، چپه ولچک می‌کردند، پایپ آب های آلوده متعفن را بر دهن مان میماندند، در یک کمپل می پیچاندند و بر سر آن دسته جمعی چفتک و خیزک میزدند و بسیاری ها دیدم که چره شده بودند و قبرغه های شان شکسته بود و حتی یکی کمرش فلج شده بود، از یک پا و دست سرچپه آویزان می‌کردند، انگشتان دست زندانیان را حین بازجویی در لبه جبعه های میز میگذاشتند، نقاط از بدن کسی که خال کوبی میداشت با پلاس میکندند که من هراتی را دیدم چنان کرده بودند، شب هنگام مثل زامبی ها به هر اتاقی حمله می‌کردند و همه را بازجویی می‌کردند و اتاق زندانیان را بهم می زدند که تا صبح کسی جایش را پیدا نمیکرد و با صدها نوع فرمان های ظالمانه مردم به زندان و حبس و اعدام محکوم می‌کردند.

  ۵- مفتیانی را دیدم که از نام خدا و دین و شریعت و قدرت برای صدور فتوا های ظالمانه و وحشیانه استفاده می‌کردند و از دین و دنیا و خدا و زندگی جز خونریزی بخاطر خدا و شریعت چیزی اضافه نمیدانستند.

یادم است که در مرز اسلام قلعه هرات یک نظامی سابق را بازداشت کرده بودند و با هم در یک کانتینر زندانی بودیم، دقایقی گذشت نیروهای طالبان آمدند و او را د‌ر کنج کانتینر به رگبار بستند و رفتند و مرا هم هشدار بالمثل هم دادند، وقتی مرا بردند در اتاق تحقیقات یکی آمد با اوراقی به مفتی شان گفت که آن فرد که پیشتر از فتوا دادی و پا در آوردیم راپورش‌ حالا رسید بی گناه بوده است، مفتی گفت اگر بی گناه بود شهید شده است و اگر گناهکار بوده باشد مردار شد و به همین سادگی دوسیه او را بستند، مرا آنجا پس از گزارشات منطقوی که خدا خیرشان ندهد منافقانه جاسوسی کردند و مرا به دم تیغ برده بودند اما خدایی نجات یافتم و به زندان هرات انتقالم دادند و بعد به کابل… داستان بعدی باشد در کتاب بخوانیدش…

   ۶- سلاح دارانی‌ را دیدم که به جای پایداری و حفاظت از خاک و مردم در جایگاه جلادانی رنگین لباس قرار داشتند و مردم بی‌دفاع و بیچاره را بسیار به آسانی به گلوله می‌بستند و به افتخار به جنایات خود اعتراف هم می‌کردند.

   ۷- ملا های را میشناسم و دیدم که بخاطر قدرت و چوکی و معاش از گفتن سخن حق ابا ورزیدند، اعمال زشت و وحشیانه تروریستان و دشمن تاریخ و تمدن مارا توجیه دینی کردند و از نام خدا و دین و شریعت و مسجد هم استفاده ابزاری کردند. 


 حالا آنچه فرانکل در زندان‌ آدم سوزی آشویتس دید و آنچه من در زندان‌های افغانستان دیدم دقیقا یک هشدار مشترک دارد و آن اینکه انسان می‌تواند داکتر، معلم، انجنیر، ملا، شیخ، قاضی، مفتی یا سلاح دار باشد‌ اما اگر انسانیت و وجدان و شرف و دیانت خود را از دست بدهد و آنرا بفروشد دیگر مقام و شأن و منصب و مسلک اش ارزشی ندارد و انسان های مرده تنها به این نیست که نبض‌شان از تپش باز بماند بلکه وقتی آدمی شرف و وجدان و آبرویش را معامله میکند و میفروشد دیگر مرده است. 

 به یاد داشته باشید که با آنچه فرانکل سخن برده است می‌توان‌ گفت که پیش از آنکه صاحب هر مقام‌‌ و منصب و نام و نشان و تخصصی باشیم باید اول انسان باشیم زیرا تاریخ به سند و مدرک و مقام و چوکی ما نگاه نمی‌کند بلکه به یاد می‌سپارد که ما با انسان‌ها چه کردیم و معلمی که انسانیت نیاموزد، آموزش را از معنا تهی کرده است. 


   روز معلم بر همه معلمانی گرامی باد که هنوز در کنار دانش، وجدان را تدریس می‌کنند و در کنار کتاب و قلم، انسانیت و وجدان‌مندی را به خاطر نسل آینده می‌سپارند.