Photo: File5 دقیقه خواندن
بسیاری از نظریهپردازان زبان و قدرت، از میخاییل باختین تا میشل فوکو، تاکید کردهاند که زبان صرفا ابزار ارتباط نیست، بلکه یکی از مهمترین میدانهای شکلگیری آگاهی، تخیل و قدرت اجتماعی است. پرو فیسور باختین، زبان زنده را زبانی چندآوا میداند یعنی زبانی که در آن صداها، روایتها و جهانبینیهای متفاوت بتوانند فارغ از محدودیت حضور به نمایش برود. میشل فوکو نیز نشان میدهد که نظامهای ایدیولوژیک فقط سیاست را کنترل نمیکنند، بلکه از طریق کنترل زبان، آموزش، هنر، بدن و شیوهی زیستن، افق اندیشیدن را محدود میسازند. در چنین وضعیتی، زبان بهجای آنکه میدان آفرینش معنا و تفکر انتقادی باشد، به ابزار بازتولید روایت رسمی و اطاعت جمعی تبدیل میشود.
وضعیت زبان پشتو در حاکمیت کنونی، نمونهی روشنی از همین بحران است. ادارهی کابل نهتنها به جامعهی غیرپشتون آسیب رساندهاند، بلکه در سطحی عمیقتر، خودِ زبان و فرهنگ پشتو را نیز در معرض انسداد تاریخی قرار دادهاند. زیرا هر زبان برای رشد و بالندگی، نیازمند آزادی اندیشه، تکثر فرهنگی، فلسفه، هنر، ادبیات مدرن و گفتوگوی انتقادی است، اما نظام ایدئولوژیک حاکم دقیقاً این میدانها را مسدود کرده است.
ادارهی کابل با استقرار نظام توتالیتر مذهبی و ضدتکثر، زبان پشتو را بیش از هر وقت دیگر در چارچوب واژگان فقهی، روایتهای جزماندیشانه و افق محدود ایدیولوژیک زندانی کردهاند. زبان که الزاما گشاینده پیچیدگیهای زندگی معاصر باشد، بهتدریج به ابزار بازتولید فرمان، اطاعت و حقیقت رسمی فروکاسته میشود. درست همان مصیبتی که جمهوری اسلامی ایران در نیم قرن حاکمیت، بر سر زبان فارسی آورده است.
این مسئله ساده نیست. مرگ تدریجی چندصدایی فرهنگی، در نهایت به فقر تخیل و فقر خرد جمعی منتهی میشود. جامعهای که در آن امکان پرسشگری آزاد، نقد سنت، آفرینش هنری و تجربه فردیت سرکوب گردد، بهتدریج توان تولید اندیشهورزی را نیز از دست میدهد. در چنین وضعیتی، زبان بهجای آنکه میدان زایش و آفرینش معنا و تفکر باشد، به رسانه تبلیغ و ترویج باورهای ایدیولوژیک تبدیل میشود. جامعهی پشتون، تنها زمانی میتواند به شکوفایی واقعی برسد که زبان پشتو بتواند آزادانه با فلسفه، هنر، علوم انسانی و تجربههای متنوع زندگی انسانی وارد گفتوگو شود، اما در فضای بسته ایدیولوژیک، زبان نیز مانند جامعه، در مدار تکرار و فقر اندیشه گرفتار میشود.
آنچه اما در این وضعیت، بیش از همه پرسشبرانگیز است، سکوت روشنفکران پشتوزبان در برابر این تحول ویرانگر است. برداشت من این است که تخریب تدریجی افقهای فکری و فرهنگی زبان پشتو توسط ادارهی کابل، هنوز توسط نخبگان فکری جامعهی پشتون به عنوان یک فاجعهی تاریخی درک نشده است. آنچه که تعداد زیادی از آنها را سرگرم کرده است، حاکمیت یک دست کنونی است. آنها نمیدانند که وقتی زبان از امکان گفتوگوی آزاد با جهان محروم شود، جامعه نیز توانایی اندیشیدن انتقادی و بازسازی عقل جمعی خود را از دست میدهد. و پیامد این وضعیت، فقط متوجه جامعهی پشتون نخواهد بود. افغانستان، بهدلیل درهمتنیدگی تاریخی و اجتماعی اقوام و فرهنگهایش، سرنوشتی مشترک دارد. هرگاه یکی از زبانهای بزرگ این سرزمین به انحصار ایدیولوژیک و فقر تخیل گرفتار شود، تاثیر آن دیر یا زود بر کل ساختار فرهنگی و سیاسی افغانستان سایه خواهد انداخت.
وقتی منِ هزاره چنین سخنی را درباره زبان پشتو مینویسم، میدانم که عدهای خواهند گفت که زبان پشتو به تو چه ربطی دارد؟ چنانچه در مورد یک نوشته من در پیوند با مسیر تحولات فکری در جامعهی تاجیک، یکی دو تا از هموطنان تاجیک ما نوشته بود که ما به تحلیل شما ضرورت نداریم. واقعیت اما این است که زبانها و فرهنگها در افغانستان جزایر جداافتاده نیستند. ما هنوز در یک خانهی مشترک زندگی میکنیم و امکان فروریختن این سقف هم فعلا ممک نیست و لذا با تمام دوری و کینهوزی متاسفانه سرنوشتهای ما به هم گره خورده است. از همینرو هر تحول در زبان و جامعهی پشتون ــ چه در جهت بالندگی و چه در جهت فقر فکری ــ مستقیما با سرنوشت منِ هزاره نیز پیوند دارد. زیرا جامعهی پشتون، به لحاظ تاریخی و سیاسی، یکی از تعیینکنندهترین نیروهای شکلدهندهی ساختار قدرت در افغانستان بوده است. بنابراین، فقر اندیشه یا غنای اندیشه در این جامعه، مستقیما بر آیندهی همه اقوام این سرزمین و به ويژه منی هزاره نیز اثر میگذارد.
البته شاید برخی تصور کنند که پشتونهای آنسوی خط دیورند، بهدلیل داشتن نهادهایی مانند اکادمی زبان پشتو در دانشگاه پشاور، از وضعیت بهتری برخوردارند، اما تا آنجا که من جستوجو کردهام، در آنسو نیز جهش امیدوارکنندهای در زمینهی بالندگی فلسفی و فرهنگی زبان پشتو رخ نداده است. زیرا داشتن اکادمی و نهاد رسمی، بهتنهایی برای شکوفایی یک زبان کافی نیست. زبان زمانی بالنده میشود که بتواند آزادانه با جهان، فلسفه، هنر و تفکر انتقادی گفتوگو کند و این چیزی است که هم ادارهی کابل و هم ساختارهای امنیتی و ایدیولوژیک منطقه، به درجات مختلف، مانع آن شدهاند.