۹ حمل ۱۴۰۵ نویسنده: جمشید مهرپور

حیات برهنه و مسئله سقط جنین

حیات برهنه و مسئله سقط جنینPhoto: Social Media

6 دقیقه خواندن

در بحث زیست‌سیاست و آگامبن، امروز به مسئله جنین و حیات برهنه اندیشیدم. سقط جنین یکی از مسایل همیشه‌داغ حوزه‌ی اخلاق طبابت و حقوق است. عده‌ای بر این نظر اند که مادر حق دارد در صورتی که جنین را نخواهد، او را سقط کند. در دیدگاه این افراد، جنین هنوز فردیت حقوقی کامل ندارد تا برخوردار از حق حیات به معنای کامل آن باشد.

به تعبیر آگامبن، در چنین قرائتی می‌توان گفت که جنین در جایگاهی میان حیات زیستی و حیات سیاسی ـ حقوقی قرار می‌گیرد؛ یعنی موجودی که زنده است، اما هنوز به‌گونه‌ی کامل در قلمرو شناسایی حقوقی وارد نشده است، اما همین جا است که پرسش‌های بنیادی سر بر می‌آورند: برای این‌که یک موجود انسانی برخوردار از حق حیات باشد، و افزون بر آن، حق داشتن حق حیات را دارا باشد و جزیی از نظام حقوقی به شمار رود، چه معیارهایی لازم است؟ مرز برخورداری موجودات زنده انسانی از حق حیات در کجا قرار دارد؟ چه کسی را نمی‌توان کشت و چه کسی را می‌توان کشت بی‌آن‌که نقض حق حیات تلقی شود؟ چگونه ممکن است در دل نظام‌های حقوقی مدرن، افرادی به صورت پایدار در مرز حذف حقوقی قرار گیرند؟

معیارهای برخورداری از «حق حیات» و ورود به نظام حقوق، همیشه معیارهایی صرفاً طبی نیستند، بلکه در بخش بزرگی از موارد، در بستر تصمیم‌گیری‌های حقوقی، سیاسی و اخلاقی صورت‌بندی می‌شوند. به بیان دیگر، هرچند حق حیات در سنت حقوق بشر به عنوان حقی ذاتی و بنیادی معرفی می‌شود، اما تعیین دامنه‌ی شمول آن و تشخیص این‌که چه کسی و از چه مرحله‌ای مشمول حمایت کامل حقوقی می‌شود، هم‌واره به میانجی نهادهای حقوقی و تفسیرهای سیاسی انجام می‌گیرد. قانون‌گذار و نهادهای تفسیری تصمیم می‌گیرند که کدام «زندگی انسانی» وارد عرصه حیات سیاسی ـ حقوقی شود و کدام زندگی در منطقه استثنا باقی بماند.

از انعقاد نطفه گرفته تا تکوین اعضا، از قابلیت بقا در خارج از رحم تا لحظه تولد، هیچ‌یک از این نقاط عطف به خودی خود و به‌گونه‌ی طبیعی، مرز نهایی محسوب نمی‌شوند. این‌ها تنها زمانی به مرز حقوقی بدل می‌شوند که نظم حقوقی آن‌ها را به رسمیت بشناسد. از این منظر، جنین پیش از رسیدن به آن آستانه‌ای که قانون برای او تعیین می‌کند، در وضعیتی تعلیقی به سر می‌برد: موجودی انسانی که زیست دارد، اما هنوز «شخص» به معنای کامل حقوقی نشده است.

در همین وضعیت تعلیقی است که می‌توان از جنین به مثابه‌ی یکی از نمودهای مدرن حیات برهنه سخن گفت. او بیرون از قانون نیست، بلکه دقیق‌تر آن است که بگوییم درون قانون حضور دارد، اما حضوری ناقص و نابرابر. قانون درباره‌ی او حکم صادر می‌کند، حدود مداخله را مشخص می‌سازد، برای سقط او قیود و شرایط تعیین می‌کند، درباره‌ی ارزش، منزلت و حدود حمایت از او مناقشه می‌کند، اما تا زمانی که او را صاحب حق کامل حیات نشناسد، از حمایتی برابر با یک شخص تولدیافته نیز برخوردار نمی‌سازد. در این معنا، جنین نه کاملاً بیرون از نظم حقوقی است و نه کاملاً درون آن، بلکه در مرز میان شمول و استثنا، میان حمایت و طرد و میان دیده‌شدن و به‌رسمیت‌شناخته‌نشدن قرار دارد.

زیست‌سیاست معاصر دقیقاً در همین نقطه عمل می‌کند. دولت مدرن فقط مرگ را اداره نمی‌کند، بلکه زندگی را نیز طبقه‌بندی، تنظیم، ارزش‌گذاری و مدیریت می‌کند. این قدرت، تنها در لحظه پایان دادن به زندگی ظاهر نمی‌شود، بلکه بسیار پیش‌تر، در تعریف این‌که کدام زندگی ارزش حمایت کامل دارد و کدام زندگی هنوز در آستانه شناسایی قرار دارد، خود را نشان می‌دهد. جنین در دل این سیاست، به صورت پایدار در مرز حذف حقوقی نگه داشته می‌شود؛ نه به این معنا که مطلقاً بی‌ارزش شمرده می‌شود، بلکه به این معنا که ارزش و حمایت او همواره مشروط، تدریجی، تفسیرپذیر و وابسته به موقعیت حقوقی‌اش باقی می‌ماند. این مرز پایدار است، زیرا بدون آن، بسیاری از تمایزهای بنیادین نظام حقوقی مدرن ـ از جمله تمایز میان شخص و غیرشخص و میان حیات واجد حمایت کامل و حیات واجد حمایت ناقص-دچار تزلزل می‌شود.

با این همه، پرسش‌های ژرف‌تر و نگران‌کننده‌تری را پدید می‌آیند: آیا این تمایزها واقعاً بر مبنای عدالت و کرامت انسانی شکل گرفته‌اند، یا بیش‌تر بازتاب مناسبات قدرت و تصمیم حاکم اند؟ آیا آن‌چه ما امروز به عنوان مرز طبیعی یا عقلانی حق حیات می‌پنداریم، در حقیقت نتیجه یک صورت‌بندی تاریخی و سیاسی نیست؟ هنگامی که دانش پزشکی هر روز مرز قابلیت بقای بیرون از رحم را عقب‌تر می‌برد، آیا نظام حقوقی نیز باید معیارهای خود را از نو بازاندیشی کند؟ و اگر چنین است، این بازاندیشی باید بر چه مبنایی صورت گیرد: بر بنیاد زیست‌شناسی، بر مبنای کرامت، بر محور خودمختاری مادر، یا بر پایه‌ی موازنه‌ای پیچیده میان همه این عناصر؟

اما بحث سقط جنین فقط یک بحث محدود فقهی، طبی یا جزایی نیست، بلکه روزنه‌ای است به سوی مسئله‌ای بزرگ‌تر: این‌که نظام‌های مدرن چگونه با زندگی انسانی مواجه می‌شوند، چه نوع زندگی‌هایی را به رسمیت می‌شناسند و چه نوع زندگی‌هایی را در آستانه تعلیق و استثنا نگه می‌دارند.

از این منظر، پرسش آغازین هم‌چنان پابرجا می‌ماند و شاید حتی ریشه‌ای‌تر می‌شود: مرز حق حیات کجاست و چه کسی تصمیم‌گیرنده نهایی آن است؟ آیا این مرز را طبیعت تعیین می‌کند، یا قانون، یا اخلاق، یا قدرت سیاسی؟ آیا بشر می‌تواند روزی حیات برهنه را به تمامی از منطقه استثنا بیرون بکشد و هر زندگی انسانی را واجد شناسایی کامل بداند یا این استثنا به‌گونه‌ی ساختاری در دل زیست‌سیاست مدرن باقی خواهد ماند؟ به نظر می‌رسد که این پرسش‌ها هنوز گشوده‌اند و درست به همین دلیل، مسئله جنین و سقط جنین هم‌چنان یکی از حساس‌ترین و بنیادی‌ترین میدان‌های تقاطع حقوق، اخلاق، طبابت و فلسفه سیاسی باقی مانده است.