Photo: File5 دقیقه خواندن
سه سال پیش، زندگی من به یک شوخی تلخ تبدیل شد. زمانی پدرم کشته شد، دنیا بر دوش من و خواهرانم افتاد. در شهری که دختران نمیتوانند نفس بکشند، ما چهار دختر با مادری بیوه، در چهار دیواری خانهای تنها ماندیم.
پدرم مرد خوبی بود. او همیشه تلاش میکرد دخترانش قربانی ناهنجاریهای جامعه نشوند. ما هر روز میخندیدیم. من لاک میزدم و موهایم را در باد رها میکردم. پدرم هر روز ما را برای درس خواندن و رفتن به مکتب تشویق میکرد و همیشه در خانه مقدار بیشتری غذا میگذاشت. این عادت او، پس از مرگش، چند روز ما را سیر نگه داشت.
روزها میگذشت. هر روز سختگیریهای بیشتری بر زنان اعلام میشد و ما هر روز بیپولتر و گرسنهتر میشدیم. تا روزی رسید که دیگر چیزی برای سیر کردن شکم ما باقی نماند. آن روزها دیگر از لاک ناخن خبری نبود. موهایم شروع به ریختن کرد، انگار زودتر از خودم فهمیده بود چه سرنوشتی در انتظار من است و میخواست پیش از آنکه همهچیز تمام شود، خودش مرا ترک کند.
نامم را پدرم انتخاب کرده بود. هر بار که از او میپرسیدم چرا «نوریه»، با عشق نگاهم میکرد و میگفت: «دخترم، تو مثل نور خانهام هستی». او نمیدانست این نور روزی مجبور میشود خودش را خاموش کند. و من مجبور شدم نور احمد شوم. پسری که در رستوران و کافه کار کند تا خانوادهاش از گرسنگی نمیرند.
موهایم را کوتاه کردم. لباسهای مردانه پوشیدم. قدمهایم را تغییر دادم. هر روز تمرین میکردم تا زن بودنم را فراموش کنم. چون زن بودن فقط یک نام نیست. زن بودن ناز دارد. لطافت دارد. بدن زن خودش بلد است چگونه ظریف باشد، چگونه آرام حرکت کند، چگونه با شرم زندگی کند، اما من مجبور بودم همه اینها را خاموش کنم. مجبور بودم نازم را دفن کنم. مجبور بودم لطافتم را پنهان کنم. مجبور بودم به خودم یاد بدهم که دیگر زن نیستم، چون اگر کوچکترین نشانهای باقی میماند، طرد میشدم، و شاید زنده نمیماندم. هر روز صبح که از خانه بیرون میرفتم، قلبم از ترس و امید با هم میتپید. میدانستم اگر کشف شوم، زندگیام تمام است، اما وقتی چیزی برای از دست دادن نداری، خطر شکل دیگری پیدا میکند.
روزها پشت سر هم گذشتند. نور احمد برای دیگران یک پسر عادی بود، اما در درون، دختری زندگی میکرد که هر روز بیشتر محو میشد. کارها سنگین بود. سینیها سنگینتر از توان دستهایم بودند. گاهی با خودم فکر میکردم بدن یک زن برای این همه خشونت ساخته نشده است. نه برای این همه وزن، نه برای این همه اجبار.
هر روز با شوخیهای مردانه روبهرو میشدم. حرفهایی که نمیفهمیدم، اما حس بدی در من ایجاد میکرد. یک بار از یکی از کارگرها پرسیدم این حرفها یعنی چه. خندید و گفت: «تو چه پسری هستی که اینها را نمیدانی؟ اینها شوخیهای مردانه است». اما برای من شوخی نبود. حس میکردم در جایی ایستادهام که به من تعلق ندارد. حس میکردم از خودم دور شدهام.
تا روزی که همهچیز تمام شد...
صاحبکار صدایم زد. باید به مشتریان رسیدگی میکردم. سینی غذاها سنگین بود. دستهایم میلرزید. نمیتوانستم وزنش را نگه دارم. چند قدم بیشتر نرفته بودم که همهچیز از دستم افتاد. ظرفها شکستند. گریستم؛ و صدای که در فضا پیچید.
و بعد صدایی آمد: «این دختر است». در همان لحظه، قلبم ایستاد. مرا بردند. در اتاق کوچکی زندانی شدم. در بسته شد. دوربین روشن بود. دستهایم را بستند. هیچ راهی برای فرار نبود.
از من پرسیدند: «آیا تو پسر هستی یا دختر؟» گفتم: «نوریهام». پرسیدند چرا این کار را کردی. گفتم: «پدرم مرده است». گفتم: «برای زنده ماندن کار کردم». آنها گفتند: «تو خلاف قوانین هستی». تمام بدنم سرد شد. یک لحظه فکر کردم همه چیز تمام شد.
یادم آمد سالها پیش با پدرم فلم Osama را دیده بودیم. دختری که برای زنده ماندن لباس پسر پوشیده بود. آن روز فکر میکردم این فقط یک داستان است. اما حالا فهمیدم بعضی داستانها از پرده بیرون میآیند و در بدن آدم ادامه پیدا میکنند، یا شاید در بدنِ آدمِ اتفاق افتاده و من ادامهی آن داستانام.
در این اتاق کوچک، هر روز بخشی از من خاموشتر میشود. دیگر کسی مرا نور احمد صدا نمیکند، اما هیچکس هم نوریه نمیگوید.
خواهرانم هنوز منتظر مناند و من اینجا نشستهام. با دستهایی بسته. با نامی که جرم است. نمیدانم چه بر سرم خواهد آمد. فقط میدانم دختری که زمانی نور خانهای بود، حالا در اتاقی تاریک نشسته است. و آرامآرام، دارد یاد میگیرد چگونه خاموش شود.