Photo: awjnews5 دقیقه خواندن
سالها پیش، زمانیکه دانشجوی ادبیات بودم، در دل شبهای سرد و برفی مسکو که صدای نالهی طوفان، گویی قصهای ناتمام را روایت میکرد. شیشههای پنجره از شدت سروی میلرزیدند و من به دنیای گرم ادبیات پناه برده بودم. در آن زمستان سرد، کتاب «دزدان دوچرخه» را خواندم؛ واژههایش هنوز هم در ذهنم زندهاند.
امروز، هنگام جستوجوی یک فیلم جالب در تلویزیون بودم، بهطور تصادفی با فیلمی روبهرو شدم. از همان ابتدا، احساس کردم این اثر را پیشتر دیدهام، اما با دیدن چند صحنه، به یاد آوردم که فیلم را ندیدم بلکه داستاناش را سالها پیش در کتابی خواندهام.
یک گیلاس چای سبز برای خودم آماده کردم و آرام به پشتی چوکی خاطرات تکیه دادم تا با اشتیاق فیلم را دنبال کنم. عقربههای زمان به عقب برگشتند، با تماشای چند صحنه، خاطرات سالهای دور برایم زنده شد؛ گویی دوباره در مسکو هستم، در روزهای سرد و برفی که پایاننامهام را با عنوان «سینما؛ پلی میان ادبیات و تصویر» را به زبان روسی مینوشتم.
به عنوان یک هنرپیشه و عاشق ادبیات، همیشه برایم شگفتانگیز است که چگونه ادبیات، با تمام عمق و زیباییاش، در جهان تصویری سینما جاری میشود؛ جهانی که میتواند حتی فراتر از تخیل نویسنده پرواز کند. این دو هنر بزرگ، هر یک به شیوهای متفاوت، قلبها و ذهنها را به خود جذب میکنند. سینما پلی است میان دنیای کلمات و تصاویر؛ پلی که هر مسافری را به دنیایی از معنا و احساس میرساند. ادبیات و سینما، هر یک روایت خود را دارند؛ ادبیات با کلمات و توصیفهای ظریف و سینما با تصاویر، صدا و موسیقی.
در ادبیات، همهچیز به تخیل خواننده بستگی دارد، اما سینما تخیل را مجسم میسازد، به گونهی که گویی رویایی مشترک را پیش چشم ما میگسترد.
فیلم «دزدان دوچرخه» داستان پدری را روایت میکند که در دوران سخت پس از جنگ جهانی دوم، شغلی کوچک در نصب پوسترهای شهر پیدا میکند. او برای انجام این کار به دوچرخه نیاز دارد ، وسایل خانهاش را میفروشد تا دوچرخهای بخرد، اما همان دوچرخه پس از مدتی کوتاهی به سرقت میرود. او همراه پسرکوچکاش در شهر به دنبال دوچرخه و نشانی از امید میگردد؛ امیدی که هر لحظه کمرنگتر میشود.
در پایان فیلم، پدر که زیر فشار زندگی و ناامیدی شکسته بود، دست به سرقت میزند و دوچرخهای را میدزدد، اما مردم متوجه میشوند و پولیس او را در برابر چشمان اشکبار پسرش دستگیر میکند.
در آخرین لحظه، صاحب دوچرخه دلاش به حالشان میسوزد و از پولیس میخواهد او را آزاد کند.
این فیلم تاثیرگذار، که برندهی چندین جایزهی هنری شد، مرا به یاد استاد عبدالاحمد خاکسار، همکار قدیمیام انداخت؛ مردی که با برنامههای کمدیاش لبخند بر لبان مردم میآورد، اما خود درگیر سختیهای زندگی بود. هنرمند محبوبی که تمام داراییاش یک دوچرخه بود؛ دوچرخهای که هر روز بار سنگین کتابهایش را به دوش میکشید و او را از کوچههای غبارآلود کابل تا لیسهی امانی، حبیبیه و استدیوی تلویزیون میرساند. بزرگمردی که حتی پول برای خریدن قفلی برای دوچرخهاش نداشت
روزی هنگام تدریس، دوچرخهاش را کنار دروازهی مکتب پارک کرد، اما وقتی از صنف درس بیرون آمد، دوچرخهاش را دزدیده بودند. شاگرداناش با نگرانی دورش جمع شدند و برایش دلجویی دادند. او لبخندی تلخ زد و گفت: «نگران نباشید، دزدان پایم را نبردهاند، دوچرخهام را بردهاند». یکی از شاگرداناش پرسید: «استاد! حالا چه میکنید؟». استاد با لبخندی اندوهبار گفت: «چارهای نیست، پسرم؛ پیاده میروم... هرچند دوچرخهام، همدمم بود».
زیر آفتاب داغ کابل، به یاد خاطرات جوانیاش پای پیاده به سوی منزل حرکت کرد؛ گویی تمام سنگینی دنیا را بر دوش میکشید، اما آهی از دل برنمیآورد.
با اینکه سالها از موعد بازنشستگیاش گذشته بود، با رنج و خستگی، پیاده به سر کار میرفت و با همان دل پراندوه و جسم بیمار، به شاگردانش درس میداد و برای ما نمایشهای کمدی آماده میکرد. او که استادی بزرگوار بود، اما مردم بهجای استاد، او را بهنام فیلم هنریاش «میرک» صدا میزدند. استاد با چشمانی خسته و قلبی پر از مهر همیشه لبخند میزد؛ حتی زمانیکه طوفان دروناش بر پا بود. سرانجام، روزی در گرمای تابستان، سخت بیمار شد.
در شهر هنر ستیزان یک آمبولانسی پیدا نشد که استاد را تا بیمارستان انتقال دهد. استاد خدا بیامرز که دیگر توان راه رفتن نداشت، تا رسیدن به بخش مراقبتهای عاجل بیمارستان با جسمی نحیف و قلبی بزرگ از میان ما رفت.
امروز، به مناسبت روز سینما از سینما میگویم؛ از سینما و ادبیات که پلی پرقدرت میان درد و امید اند . اما دریغ که این پلها در وطن ما، ویران و بسته شدهاند. بیتردید، هنرمند روزی با دنیا وداع میکند، اما نور هنر او جاودانه میماند و راه را برای دیگران روشن میکند. استاد خاکسار به سفر ابدی رفته است، اما صدای خندههایش هنوز در میان دیوارهای دل ما طنینانداز است.
سینما، آیینهای است که دنیای دردها، رویاها، خوشیها و امیدهای انسانی را بازتاب میدهد؛ اما در وطن ما، این آیینه به تکههای شکستهای تبدیل شده که هر کدام قصهای ناتمام از دلهاست.
امروز در وطن، درهای سینما بسته شده، اما رویاهای ما همچنان روشناند.
روزی پردههای نقرهای دوباره برافراشته خواهند شد و هنر، بار دیگر بر دلهای خواهد تابید.
روز سینما، این پدیدهی ارزشمند و قدرتمند، بر همهی سینماگران و هنردوستان خجسته باد.